روز اول
ساعت چهار عصر رفتم اتاق آبی
تا تصویر گمشده خودم را در آینه تو بیابم
تا بمانی
بمانی،بمانی
تا لحظه زیستن.
شناور شدم در دریای احساس
رها شدیم به اعماق خویش
فرو شدیم
و به همراه تو در درگاه افق
تصویر خدا را نقش زدیم
خدا پیدا شد
نامش عشق بود.
روز دوم
پروازه دوباره به عرصه جان
تا حضور تجلی جان
بر لخظه هایی که فرو شدیم
به عالم خیال
با تو دویدم،خویش را دیدم
با خویش دویدم،تو را دیدم
روز سوم
با تو دویدم
تا برهنه شدم
در دشت زنبق های دره عشق
با تو خواندم
سرود نا نوشته عشق را
درپناه اتاقی که نفس های تو
دم و بازدم زندگی بود.
روز چهارم
بر عریان اسمان بوسه زدیم
ستارگان لبان ما را بوسیدن
ماه
پاپرچین پاپرچین آمد
تاکوچه تنهایی مان را نوازش کند.
روز پنجم
با دشت وجودت آشنا شدم
قدم نهادم آرام آرام
بر بام تنت
وبر استواری دو گنبد مینا
بوسه زدم
اینک جاری شدیم
بر مخمل آسمان
وستاره ای بر پشت بام دلت فریاد کشید
آنگاه با تو همصدا شدم.
روز ششم
ساعت صبح گاه
سایه دلتنگی زنبق ها
سایه دلتنگی ترانه ها
در سایه حضور بیگانه
در سکوتی بهم فرو شدم.
بوسه های عشق
بارید بر جان خسته
نفس بشکسته تا
اوج رسیدن به عروج جان
فرو شدم
و از صدای نفس هایم دویدم
دویدم بر جان عریان تو
تنم پر از شیار انگشتان تو گشت،
با بوسه ای
روز هفتم
روز آفرینش،روزی ک تا هستی رفتیم
ساعت یک بامداد آواز قناری عشق به گوش آمد
ساعت هفت قرار دیدارش بود
که از درد شبانه صبحگاه به حواب رفتم
ساعتی که بیدار شدم از دیدارش تهی،
غم همه عالم در در دلم جمع شده بود.
دویدم از پله ها پایین،
کسی پشت خط اخساسم نبود
باز آمدم،دل شکسته
دوباره خانم درد باز آمد،
دراز کشیدم،اما نتوانستم آرام باشم
بی قرار بودم،کجا هستی تا حدیث عشق را برایت بخوانم۰
توی کلاش رنگها دیدمش،
بی رنگ بودم
صدایش زدم با هم پریدیم توی اتاق آبی
آنگاه رفتیم در آغوش روز هفتم
تا مرزن آباد هستی اش
تا عالم پندار،همسفر شدیم
همزاد شدیم.
|
+| نوشته شده توسط
علی اکبر زرین مهر در شنبه هشتم اردیبهشت 1386
|