تبليغاتX
علی اکبر زرین مهر
شب نوشته های مرد گمشده
 راز آب
|+| نوشته شده توسط علی اکبر زرین مهر در یکشنبه دهم تیر 1386  |
 

پاسخ مهر تو بود

در دل و رخسار پر از رنج ات

تو را دیدم

فسانه ای بودی

گاه پرواز بودم

در اوج نگاهت

جاری می شدم

می خواستم آنگاه زمان توقف یابد

تا ترادوباره تماشا کنم

بر ارشه ی جان

 

پاسخ به مهر بود گویا

که دوباره یافتمت

در قامتی

که خضور عشق

به تجلی خدا رسیده بود

 

پاسخ نگاهت را

جز به کرنش سجده هیچ نیافتم اکنون

تو را دوباره هستی

به من هدیه داد

تا جهان را آنگونه که او می خواهد نقش بندم

 

آغاز دیداری که سالها

به خلوت مزمزه اش کردم

وقتی دیدمش کنار خویش

بیافتمش

در آینه عشق

در آینه دوستی

در آینه خدا

در آینه زندگی

 

وقتی تو را هستی به من ارمغان داد

همه وجودم شعر شد

نغمه شد

رنگ شد

موسیقی شد

 

وقتی ترا دوباره یافتم

رنگ درگاه خدا آبی بود

اما تو بنفش بودی

نمی دانم چرا

 

فریاد بود در نگاهت

اقیانوسی از رنج را در من فروریحتی

و یافتم که چرا گفتمت

فاصله دلتنگی را گم نمی کند

 

امروز بر تخت گاه خاطره نشسته ام

وترا در جلوه

آنسوی مهر وعشق

به یافتم

که حضور آینه معشوق بود

و او  را دیدم

در پشت دروازه ی اشکهایت

جلوه او را در تو به گونه ای یافتم

که دیگر نمی خواهم

هرگز فاصله ای باشد

از برای این که من در آینه ی او صیقل یابم

ترا دوباره

هستی

به درگاه جانم نشاند

تا باورش کنم

که هیچ چیز دلیل هیچ چیز نیست

مگر

حقیقت

     مشهد 5 خرداد 1386

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علی اکبر زرین مهر در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386  |
 

آر امش

تا مرا به آنسوی در هدايت کني

آرامش فرا ميرسد

و دل

در هستي

سفر مي کند

وآنگاه

سکوت پشت قفس

روز

رژه ميرود

آرامش فرا ميرسد

آی عشق

هنگاميکه تو

دست تکان ميدهي

از لای ابر های خاکستری.

2000/2/17پاريس

       ...................

با تو آمدم

تا باران را در کوزه

خاطره

جمع کنم

و شباهنگام

در اوج تشنگی

لاجرعه سرکشم.

شایدعطش عشقت

آرام گیرد لحظه ای

با تو آمدم

تا ته کوچه باران

و دیدم کنجشکی از تشنگی

جان می داد.

اما تو دریغ کردی از یک قطره.

با تو آمدم اما.

          ................

با تو،

دويدم تا انتهای عشق

جزخودهيچ نيافتم.

با خود دويدم تا انتهای آينه

جز توهيچ نيافتم.

و دوباره با تو،

دويدم تا انتهای عشق

و اين بار،

جز آينه هيچ نيافتم.

و دو باره با تو،

دويدم تا انتهای آينه

جز توهيچ نيافتم.

زرين مهر

21/04/2004

پاريس

       ....................

ای کاش مي توانستم

بذرِ تنهايي

خويش را

در خلوتت بکارم

تا به هنگام

بهار

باورم کني

ای کاش مي توانستم،

ای کاش،

ای کاش،

ای

کااااااااااااش.

 

1999/12/17

پاريس

       ......................

پنجره

 کوچه بي حضور تو

نجواکنان

ترانه مي خواند

با لبان پنجره

 

2004/03/10

پاريس

       ..............................

تنم گاه یخ می کند گاه داغ می شود

گاه می لرزد

گاه آتش می گیرد

آتش

آتش

آتش

درونم کوره آتشی ست

که تمام جانم گداخته شده است

وجسمم مثل خاکسترکه تنم را پوشانده ست.

تب و لرز شانه هایم را تکان می دهد

تا مرز قلبم که به آتشگاه تبدیل می شود

اکنون یخ زده ام

ازتب تنهایی

از تب غربت

       .................................

خواهرمرگ

 

از انتهای زندگي که خواهر مرگ است

راهی

به من بجو

از انتهای مهتاب

که هم بازی ستاره ست

راهی

به من بجو

از انتهای

خاک و

آب و

باد و

آتش

راهی می جويم.

زرين مهر

2004/03/12

پاريس

|+| نوشته شده توسط علی اکبر زرین مهر در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386  |
 برای بانوی گمشده خدا
 

روز اول

ساعت چهار عصر رفتم اتاق آبی

تا تصویر گمشده خودم را در آینه تو بیابم

تا بمانی

بمانی،بمانی

تا لحظه زیستن.

شناور شدم در دریای احساس

رها شدیم به  اعماق خویش

فرو شدیم

و به همراه تو در درگاه افق

تصویر خدا را نقش زدیم

خدا پیدا شد

نامش عشق بود.

 

روز دوم

پروازه دوباره به عرصه جان

تا حضور تجلی جان

بر لخظه هایی که فرو شدیم

به عالم خیال

با تو دویدم،خویش را دیدم

با خویش دویدم،تو را دیدم

 

روز سوم

با تو دویدم

تا برهنه شدم

در دشت زنبق های دره عشق

با تو خواندم

سرود نا نوشته عشق را

درپناه اتاقی که نفس های تو

دم و بازدم زندگی بود.

 

روز چهارم

بر عریان اسمان بوسه زدیم

ستارگان لبان ما را بوسیدن

ماه

پاپرچین پاپرچین آمد

تاکوچه تنهایی مان را نوازش کند.

 

روز پنجم

با دشت وجودت آشنا شدم

قدم نهادم آرام آرام

بر بام تنت

وبر استواری دو گنبد مینا

بوسه زدم

اینک جاری شدیم

بر مخمل آسمان

وستاره ای بر پشت بام دلت فریاد کشید

آنگاه با تو همصدا شدم.

 

روز ششم

ساعت صبح گاه

سایه دلتنگی زنبق ها

سایه دلتنگی ترانه ها

در سایه حضور بیگانه

در سکوتی بهم فرو شدم.

بوسه های عشق

بارید بر جان خسته

نفس بشکسته تا

اوج رسیدن به عروج جان

فرو شدم

و از صدای نفس هایم دویدم

دویدم بر جان عریان تو

تنم پر از شیار انگشتان تو گشت،

با بوسه ای

 

روز هفتم

روز آفرینش،روزی ک تا هستی رفتیم

ساعت یک بامداد آواز قناری عشق به گوش آمد

ساعت هفت قرار دیدارش بود

که از درد شبانه صبحگاه به حواب رفتم

ساعتی که بیدار شدم از دیدارش تهی،

غم همه عالم در در دلم جمع شده بود.

دویدم از پله ها پایین،

کسی پشت خط اخساسم نبود

باز آمدم،دل شکسته

دوباره خانم درد  باز آمد،

دراز کشیدم،اما نتوانستم آرام باشم

بی قرار بودم،کجا هستی تا حدیث عشق را برایت بخوانم۰

توی کلاش رنگها دیدمش،

بی رنگ بودم

صدایش زدم   با  هم پریدیم توی اتاق آبی

آنگاه رفتیم در آغوش روز هفتم

تا مرزن آباد هستی اش

تا عالم پندار،همسفر شدیم

همزاد شدیم.

 

 

|+| نوشته شده توسط علی اکبر زرین مهر در شنبه هشتم اردیبهشت 1386  |
 
. . .   

گم  شده ات بودم

پیدایم کردی

پیدا شدم

گمم کردی!


دیگر...

نمیشناسمت در هاله های نیلوفر آبی

نمی یابمت در نقطه پرگار

نمی جویمت در کنار خیال

نمی خواهمت دیگر  دیگر  دیگر

نمیگویمت دیگر

دوستت دارم

دوستت دارم

دوست دارم


باران

مثل گنجشک باران خورده خسته ای میمانم

که بی پناه ماندست در دامن شب

می گریم اکنون

چه غم زده ام اینک

در حدیث عشق چه تنها مانده ام

چقدر اشک پشت چشمانه اکنون جمع شدهاست.

ای کاش میتوانستم باران شوم

باران شوم

باران شوم


شاید...

سیاره زمین را

با خود میبرم آنسوی هستی

تا در اقیانوس خورشید

بشورانمش

شاید آلودگی اش گم شود

شاید یگانگی پیدا شود

شاید دوستی معنا یابد

شاید عشق  دوام بیابد.

شاید..

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط علی اکبر زرین مهر در شنبه یکم اردیبهشت 1386  |
 

|+| نوشته شده توسط علی اکبر زرین مهر در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386  |
 
 
بالا